• تاریخ: ۱۳۹۷/۰۲/۱۴
  • شناسه خبر: 9234

سمبل شرف و ایمان

بعد از چندسالی که جامعه ی خان مالکی رخت بست و رنگ باخت و جایش را به جامعه ی نوین دیگری سپرد من منشی هم به کسوتِ معلمی درآمدم تا با حرکت جامعه قدرت انطباق بگیرم و خود را با شرایط مساعد وفق دهم . ...

11111آفتاب دنا – میرزا امرالله جهانبین// زگهواره تا گور دانش بجوی . الحق که گفتار بزرگان بی جهت و بی حکمت نیست ، اکنون با سن وسال ۸۴ سالگی به مناسبت دوستی دیرینه ام و با فراغت از فرصتی به خانه یکی از برادرزاده های دوست قدیمی ام «مرحوم قائد کیامرث اولاد سیاه» که در عهد خود مردی خوش مشرب بود وارد شدم تا یادگارهای او را دیده و به یاد آن دوست با معرفت حال و احوالی تازه کنم . قائد کیامرث اولاد سیاه وزیر عبدالله خان (ایلخان بویراحمد) و مردی خوش اخلاق بود او تنها کهن مرد سالمندی بود،که در مجلس، پای منقل بافور می نشست و فور می زد ، وی در مجالس و محافل اهل طنز و شوخی بود . مسائل سیاسی و اجتماعی را با طنزهای معنادارش ارائه می داد و خان یا هر مدعی و مخاطب دیگری را به تسلیم وا می داشت.

من که در عهد شباب تازه پای به میدان جامعه ی فئودالی و خان مالکی گذاشته بودم تا با شغل موروثی ابا اجدادی ام به منشی گری و مباشرت خان یا ایلخان بپردازم ، خان که با زیرکی می خواست مرا محک بزند اظهار داشت فلانی تو که اکنون جوانی و جویای نام ، در دستگاه ما چه ایرادی وجود دارد تا به اصلاح آن بپردازیم ، عرض کردم خان حالا که چنین می فرمایید اول باید هر مسئله ای را که طرح می کنید به فکر نتیجه آن باشید بعد دستور اقدام را بدهید زیرا بی فکری و آمرانه دستور دادن معقول و مفید نیست، دیگر این که دستگاه های داخلی جنابعالی هم وقتی که بنا به مقتضیات احتیاج به تجدیدنظر و اصلاح طلبی داشته باشد مانند رسیدن عید نوروز و خانه تکانی هایی که داریم .

مثلا همین اساعه ی قبل فراش یا پیشخدمت جنابعال که بنده را احضار فرموده بودید در ملأعام روی سکوی قلعه بانگ می زد :« های های میرزا امرالله ، میرزا امرالله ، خان شما را خواسته فوراً فوراً به قلعه بیایید معطل نکنید.» من هم تعمداً تأخیر کردم و نیامدم که باز هم تکرار آن پیش آمد ، به این دلیل تأخیر کردم تا این حرکت را لم دهم و جنابعالی هم علت تأخیر مرا بپرسید که نپرسیدید. فردی که ممر حیات و نفقه ی امرار معاش او را می پردازید باید بداند که هر شیری در بیشه ی خود شهریار است مردم همه آبرو دارند او باید به منزل احضار شدگان مراجعه نماید و به احترام بگوید خان شما را احضار کرده است بفرمایید برویم. خان تأیید کرد و مشاورین در جلسه هم پسندیدند و تصدیق نمودند.

قائد کیامرث هم که وزیر داخله خان بود احسنت گفت و ستود ،خطاب به خان گفت: حضرت آقای خان این جوان تازه کار که چند کلاسی بیشتر نخوانده است دارد همه ی ما را درس می دهد به همان امیرنذر قسم تا پنج سال دیگر صدها جوان می روند در شهرها درس می خوانند و برمی گردند آن وقت است که نه تو خانی و نه من وزیر و نه هم امرالله میرزا ؛ اگر بخواهیم راه و روش خودمان را مطابق با طبع زمان عوض نکنیم، پیرپاتالی مثل من و دیگر این درجازنان حی و حاضر با هم باشیم باید فکر نان کنیم که خربزه آب است .در هرجا و هر مکانی باید فهم و شعور سازنده حکومت کند نه امریه های بی چون و چرا .

بعد از چندسالی که جامعه ی خان مالکی رخت بست و رنگ باخت و جایش را به جامعه ی نوین دیگری سپرد من منشی هم به کسوتِ معلمی درآمدم تا با حرکت جامعه قدرت انطباق بگیرم و خود را با شرایط مساعد وفق دهم .

و اما برگردیم به اصل این قضیه عجیب و غریب و مشاهداتم در خانه ی میزبان مهربان «همان برادرزاده ی دوست آشنای دیرینه ام مرحوم قائد کیامرث» به نام محمدباقر باقرزاده در مهریان حومه شهر یاسوج که همین هفته اخیر اتفاق افتاد و اینکه   ضمن تعارفات معموله ، مصرانه برای صرف ناهار مرا مجبور کردند که ناهار را با آ نها صرف کنم . پیرمرد یکصدساله ای که بیماری علیل و رنجیده ای به نظر می رسید در کُنج آن خانه توجهم را جلب کرد، خطاب به زن خانواده (عیال باقرزاده) صدا زد فاطمه فاطمه ، فاطمه با جواب جانم جانم بله بابا جان ، به وی نزدیک شد بلادرنگ او را به گوشه ی خانه کشانید و به دستشویی برد سپس دستکش لاستیکی و بهداشتی را به دست خود کرد و به سراغ او رفت بعد برگشت به شوهرش گفت  بابا جان را می خواهم حمام کنم ، فوراً حوله ی حمامی را برداشت و رفت سراغ پیرمرد بیمار ، باز برگشت بقیه وسایل را از شوهرش گرفت و به حمام برد و دیگر اهل خانواده هم با پذیرایی و صحبت مرا سرگرم کرده بودند . با این که با ایجاد زحماتم بسیار معذب شده بودم ولی این مشاهدات مشکوک و عجیب که حیرت زده ام کرده بود زیر چشمی دنبال می کردم، خلاصه بی بی فاطمه با مهر و رأفت باباجان خود را که حمامش کرده با لباسی تمیز و مرتب و پاکیزه باز به مجلس آورد متکا را تکیه اش قرار داد ، قرص و داروهایش را به او خورانید سپس چای و میوه و بعد به عین پرستاری دلسوز و مهربان ناهارش را با قاشق به دهانش می گذاشت که من هیچ پدر و برادر و مادر به این مهربانی یا پرستاری را به این دلسوزی ندیدم .

به آقای محمدباقر باقرزاده گفتم این پیرمرد پدر بی بی فاطمه است ؟ گفت خیر پدر خودم می باشد که زنم فاطمه دارد او را پرستاری می کند ، گفتم کی بیمار شده است گفت دو سالی شاید هم بیشتر باشد و گفت علاوه بر بیماری آلزایمر بیماری های دیگری هم دارد و اگر زنم فاطمه نبود کار ما زار بود. فاطمه مثل یک پری دلداده شب و روز او را پرستاری و نوازش می کند و حاضر نیست که ساعتی از پدر بیمارم فاصله بگیرد اکنون قوم و خویشاوندان آمده اند که مرا باخانواده فرداشب و پس فردا بیرون از شهر ببرند تا تفریحاً گردشی داشته باشیم ، فاطمه می گوید باباپیرم هم باید باشد  اگر نباشد من هم نمی آیم . حالا ناچاریم که به هر ترتیبی که باشد باید بابا را هم همراه خودمان به صحرا ببریم خلاصه من با پرس و جویی بیشتر ، خصلت این فاطمه را از خصال حمیده و بی مانند حضرت فاطمه (س) دخت پیامبر (ص) و همسر حضرت علی (ع) یافتم و در بویراحمد «روستای مهریان یاسوج» این فرشته ی مهربان را فاطمه ای یافتم که این فاطمه هم همتی دارد چون فاطمه علیها السلام . لذا از همه ی مسئولین محترم به ویژه سازمان زنان این استان می خواهم که این بانوی فرشته صفت را دست کم نگیرند وی را از هرحیث ارج و احترام بگذارند تا حقی پایدار بماند به این دلیل که این خواهر شریفه عضو لاینفکی از خانواده معظم شهداء است که به نوبه خود باحسن عملکردش امتیاز قدیسه ای را داشته و الحق به اعتبار درخور احترام است .

عزیزان خواننده در این دنیای دنی کدام عروس است که پدر پیر شوهرش را این گونه بستاید و بپاید ، و با این دلدادگی ، پرستاری و سرپرستی اش را مدام به عهده بگیرد، آن هم  با این همه حوصله و فداکاری ، نشان دهید و جایزه بگیرید .

البته در مجلات هم خوانده ایم که در کشورهای مترقی اروپا مثلاً کُخ طبیب و دانشمند آلمانی برای پیدا کردن عامل بیماری سِل آنقدر خلط دهان بیماران را در دهان خود مزه مزه کرد تا آن را کشف نمود که گویا بالأخره خودش هم به آن بیماری که دچار شده بود جان داد و مرد که باید گفت روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

 

*  نویسنده میرزا  امرالله جهانبین