• تاریخ: ۱۳۹۶/۰۳/۰۲
  • شناسه خبر: 7171

بهاراست: هان !ای صیاد!

آفتاب دنا – رستم جهان کهن// به نام آن مهربان مهر آفرین بهاراست: هان !ای صیاد! دمی از کمین کین برون آ،تفنگ خشم و کمند صید را برزمین بگذار و بنشین جمله نگاهت را بر من نه به نگاهت بر من افکن ،به فکرت وسعت بخش و تمام گ ...

1548

آفتاب دنا – رستم جهان کهن//

به نام آن مهربان مهر آفرین

بهاراست: هان !ای صیاد!

دمی از کمین کین برون آ،تفنگ خشم و کمند صید را برزمین بگذار و بنشین جمله نگاهت را بر من نه به نگاهت بر من افکن ،به فکرت وسعت بخش و تمام گوشت را به نوایم بسپار ،آنگاه اوج هنر نمایی ان زیبای زیبا دوست را در همه ی وجودم به عیان خواهی دید.

چون با آن لباس زیبا و قامت رعنا بر فراز و فرود تپه ها و بر روی تحته سنگ ها خرامیدن را آغاز نمایم چنان رقصی به پا سازم که هردم هزار دل بربایم .

چون چشمه قند بگشایم روی به آوزا بیارم صد گره از غنچه دل های خسته بردارم وچنان  شور غوغایی درعالم خاک افکنم که چنگ از کف زهره بستانم

آیا شاهد خوش خرامی با این همه حسن ملاحت چومن دیده ای و یا مطرب نغمه خوش عیسی دمی چو من شنیده ای

من ان ابروی چشم زیبای صورت طبیعتم می خوانم و میرقصم تا باغ خیالت را پر نقش و نگار سازم من سلطان ملک حسنم

این سینه پر نقش و نگارم که نقش آفرین زیباترین غزل خویش را برروی آن نگاشته است برای خواندن است نه جای به تیر دوختن

این گردنبند مشکین فام بیضی وار گرد صورتم تازیر نای نه جای چاقوی جفا و خشونت است این پرهای خاکستریم که در زیر نور باران خورشید هردم با هزاران رنگین کمان چشمانت را می نوازد نه سزاوار کندن و بر باد دادن است این تارهای داوودی حنجره ام نه برای خواندن است نه درخور شکستن و بریدن این ساق های  ظریف سرخ حنایی پاهایم نه لایق بستن و سوختن

ویا اگر به زندانم افکنده ای این قفس تنگ و تاریک پشت میله های سرد و آهنین دور از دیار و یار در سزمین غربت بی کسی نه جای من است

گر آوازم را در قفس خوانی بدانی که این نغمه شوق نیست این ناله های آتشین سینه سوزان من است که از یار و دیار خویش دور افتاده ام و تو اسیر بند زندانم کرده ای

بها راست بهار آزادم کن اگر آزاده ای زیرا اگر خورشید آزادی نتابد گلی هرگز در چمن نخند